گفتم سفر كنم
گفتم : سفر كنم از آبي دو چشم تو ...
تا دريا !!!
از ساقه هاي دست خسته ات ...
تا جنگل!!!
از شوقي در نگاه پر ترانه ات ...
تا ماه!!!
از حس هر نوازشت ...
تا ابر!!!
از حرم گونه هاي تو ...
تا خورشيد!!!
از خنده اي ز گوشه ي لبت...
تاعشق!!!
گفتم سفر كنم با تو...
ديدم شكسته قايق دل،
اي واي!!!
(شاعر : مردی به اسم حجت)


من ميرم بسه ديگه طاقت موندن ندارم
بين اين همه گناه حس واسه نوشتن ندارم
بزرگترين گناه من باور عشقت بود و بس
اين آخرين نوشتم همراه آخرين نفس
***
خيانت تو دلم و شكست ديگه حسي واسه موندن ندارم


امیدوارم شما هم مثل حجت تا به یه جائی رسیدید منو فراموش نکنید.بزارید براتون بگم قصه عشقمونو:
یکی بود یکی نبود یه روزی یه حجت بود که همش قسم میخورد دوست دارم منتظرم بمون...
تا دنیا دنیاست من و تو با هم میمونیم.هیچ کس نمیتونه سد راه عشقمون شه.میگفت دنیای منو تو به بزرگیه عشقمونه اما من فکرشم نمیکردم دنیامون انقدر کوچیک و پوچ باشه!!!
دیگه اینجا کلبه ی ما نیست کلبه ی منه.
نمیدونستم به محض رفتنش باید منتظر پیام خداحافظیش باشم نه خبر سلامت رسیدنش.همه بهم گفتن پسرا سر و ته یه کرباسن یه روز تنهات میزارن و میرن اما من احمق داد میزدم حجت من با همه فرق میکنه.
امروز فهمیدم نه تنها با همه فرق نمیکرد بلکه از همه بدتر و پست تره.
امیدوارم خدا منو به خاطر گناه هایی که به خاطرش مرتکب شدم ببخشه.من با اینکه به قول قدیمیا یه ضعیفه ام از اونه به اصطلاح مرد جراتم بیشتر بود.به خاطرش تو روی خونوادم ایستادم اما واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واسه کی؟؟؟؟؟؟؟؟
حجت
از اول هم تو خواستی من باهات باشم خوب فکر کن .هی میگفتی کنکور دارم تنهام نزار .ولی حالا که تو کنکورت موفق شدی نمیدونی که بزرگترین کنکور زندگیتو از دست دادی.من به جهنم جواب خدارو چی میخوای بدی.دست مریضا خوب به بازیم گرفتی....
حیف از این همه دوست داشتنه پاکم که به پات ریختم.آقای محمدی بزرگی میگه عشق هیچ وقت از بین نمیره فقط میتونه جاشو به نفرت بده حالا داد میزنم به همون اندازه که دوستت داشتم ازت متنفرم.

تو میگفتی نازنینم راهی جز رفتن ندارم
حالا رفتی شدم تنها غم تو بکی بگم من
تو بدون نازنینم همیشه باهات می مونم
حتی تو لحظه مرگم اسمتو زیر لب میخونم
تو منجی قلب منی تو تاریکی و بی کسی
بمون واسم ای عزیزم که تو برام همه کسی
وقت رفتن تو نگفتی منو دست کی سپردی
دست این زمونه بد که با ما خوبی نکرده
تو برو سفر سلامت
من میمونم با این همه درد...

چگونه باورت كنم كه از تبار باراني
در اين كوير دهشت ناك بي آبي
سرود من سرود ناله هاي زمين است
تبسمي تلخ به روي دلهره واپسين است
چراغ راه ، مرا به فانوسي سرد كشاند
كه شايد عبوري گرم به رويش شعله اي خموش شود
هزار عابر تو را سروده اند بيا
كه در هزار عبور به انتظارت نشسته اند بيا
غروب ميرسد ، اميد چشم بست به روي خيال من
بيا كه شايد رويا شوم براي آرزويي دگر
تو را ميخوانم از سروده هايم كه شايد
شعر زمين و زمانه بود
تو را صدا زدم كه بيايي شعر آرزويم شوي بار دگر
من آن عبور سرد را ميپرستم
كه تو در آن حضور خواهي داشت
به دنبالش همان فانوس را ميپرستم
كه شد چراغ راه من بار دگر
بيا ، تو شعر تنهايي من بيا
بيا كه خانه ام ، سرد ، سرماي دي است بيا
بيا به كنج دلم آشيانه كن افسانه من
بيا در اين كوير خانه كن بوته ياس من
هزار خانه در آرزوي تو ويرانه گشته اند
بيا كه آبادي ما سخت در حسرت ويرانه نشسته است
سپيد موهاي تو را شانه خواهم زد
در اين سپيدي برف
بيا كه گرماي گيسوانت
سرود برف را خاموش كند
بار دگر . . .


من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
ازتون ميخوام كه اين لطف رو در حق ما بكنين.
و اين شعر رو تقديم ميكنم به دوتا فرشته ناز زندگيمون:
خانه از سکوت مادر خالی از هرگونه تد بیربود
تا که روزی پدر هم رفت تا که خالی از تبسم شد
خانه مثل سکوت خاموش است در فضای مبهم غربت
مثل تک قلم روی میز یا که نقطه ای به روی کاغذ
خانه از نور تاریک است در فضای کهنه ی سیاهی ها
خانه تعبیر یک خواب است در حیات خلوتش خفته
مثل کابوسی تلخ در پس فریاد بعد از ان
خانه کودکی پیر است در هیاهوی بازی ها
مثل شوقی در او در پی بادبادک ها
خانه ازهر فرصتی مرده
از تمام شاخه های خشک جنگلی بی برگ گردیده
خانه ثروت عشقی است در پس خاکهایی دور
که در این خاک دو دست خفته
که تمامی امیدم بود...............................


سلام
نمی خواستم این بلاگ رنگ غم به خودش بگیره ولی انگار بین غم وشادی یه قدم فاصله نیست.
حس شاعرانه آنچنانی ندارم با زبان عامیانه بیشتر حال میکنم.
دلم خیلی گرقته.
چند لحظه خودتون جای من بذارید .
وقتی بهترین و عزیزترین دوستت جلو چشمات بال بال میزنه و داره تا پای نابودی کشیده میشه ،تو نمی تونی خم ابروش رو ببینی برای اینکه کمی سبک بشی با عزیزتر از اون همزبون و همدرد می شی تا کمکت کنه.
خیلی سخته اونم زبونت رو نفهمه به جای اینکه مرحم زخمت باشه نمک رو زخمت می پاشه.
فکر کنید ،آدم چه حالی می شه می سوزه و آتیش می گیره.
ولی شماها مرحم من باشید نه نمک روی زخمم ،نمک پاشیدن هر جایی خوب نیست.
دوست دارم شماها حداقل اشباه منو نکنید،مثل اینکه تو این زمونه روراست بودن زیاد جالب نیست من هم تصمیم گرفتم بی خیال بال بال زدن دوستم باشم،چون دیگه خودم پر پرواز ندارم .
نمی دونم درست یا نه.
پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده.
دل من دیگه خطا نکن با غریبه ها صفا نکن
زندگی رو باختی دل من مردم رو شناختی دل من
تا به کی سراپا حقیقتی تا به کی خراب محبتی
همنشینه اینو اون میشی خسته و پریشون میشی
دشت وقت تو کویر میشه مرغ آرزوت اسیر میشه
روبه روت سراب پشت سر خراب
ساکت و صبوری دل من مثل بوف کور دل من
زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من

دوتا برگی که تو پاییز دنبال بهار می گردیم
شاخه هامون دور از هم دستامون باهم پریده
تنهای مون کار ما نیست کار دستهای غریبه
طاقت ما بوسه عشق حتی تو لحظه مرگه
باد پاییز داره می یاد تو رو از شاخه بچینه
منو تنها جا میزاره تنهای مو نمیبینه
می بره تو رو به همراش توی کوچه های پاییز
من میرم تو میری با دلی لبریز از عشق

تولدت مبارک مهربونم

مادر صداي نفس نفس زدنهايت را در وراي كوچه هاي غريبگي ميشنوم. انگار همين ديروز بود كه صداي گريه هايت آماج غم در دستان غريبه ي او بود .
كدام ابليس تو را به سخره مي رود كه اينگونه خود را باور نداري . همنشين من همنشين سالهاي تنهايي من غروب معراجي است براي هم بالين شدن با تو ، باليني كه آسمان برايش سجده مي رود. مادر كودك خردسالت در تنهايي و غم تو را صدا ميزند به او نگاه كن كه چه معصومانه نامت را مي خواند ولي نه اينبار مادر . . .
دستانش تو را التماس ميكنند ، چشمانش براي تو ميگريند كجاست ان روزهايي كه صداي قلبش در پشت صداي قلب تو طنيين دلداري مي انداخت؟
كجاست آن روزهايي كه پدر براي خدا حافظي با تو كوله بارش را بست و تو را به دست زمانه نامرد سپرد . مي دانم آنقدر تنهايي كه صداي كودكت ديگر برايت آشنا نيست . ميدانم آنقدر تنهايي كه معراج تو براي تو تنهاست.
هم آواز من ، هم آواز تنهايي من آغوش تو خلوتگاهي است كه هيچ كس جز كودكت در آن جايي ندارد. آغوش تو بلندگاهي است كه گرمايش گرماي وجود او را التيام مي بخشد . قسمت ميدهم تو را به آن روزهاي پيوندت قسمت ميدهم كودكت را در اين دنياي فاني تنها مگذار .
خيابان ، خيابان ، خيابان ، از اين همه خيابان كه سر بر آورده اند از شهر كداميك خيابان تنهايي توست بگو ، بگو تا برايت از سر چهار راه چراغ باران كنيم تا تاريكي برايت عذاب آور نباشد.
به خدا قسم تو تنها نيستي به خدا قسم هنوز دستاني هستند كه به تو التماس ميكنند چرا آنها را ناديده ميگيري؟
ابليس اي ناجي تنهايي من خيابان خلوتگاهي است كه تمام روياهاي مرا در خود غرق كرده است نميخواهم با هر رهگذري كه مي آيد هم قدم شوم ، من با تو پيوند خورده ام من با تو شروع كرده ام و من با تو خواهم آمد . تمام آنها خواهند گذشت ولي بدون من و تو.
ابليس اي ناجي تنهايي من خيابان خلوتگاهي است براي انتظار تو خواهي آمد ميدانم در انتظارت خواهم نشست تو نيز اين انتظار را بيا . ديگر رها كن ، ديگر رها كن تمامي دستهايي را كه به سويت دراز شده اند و تو را ميخوانند جز دستان سرد كودكت.
ديگر رها كن تمامي نگاههايي را كه به تو خيره شده اند جز نگاه تنها مرد روزگارت . ابليس اي ناجي تنهايي من ، فرشته او تو هستي خواه گناه كار و خواه پاك به زلالي آب.
ميخواندت و با هر فريادي تو را تمنا ميكند . ميخواندت و با هر التماس تو را دعوت ميكند. دنياي او تو هستي كه برايت فرسنگها راه را به انتظار ديدن يك روزه ات طي كرده است. ابليس اي ناجي تنهايي من مرگ او مرگ فرو پاشي توست . اگر قطره اي از عشقتان كم شده است بگو تا برايت به دنبال دريا بگردد.
اگر ذره اي برايت كم گذاشته است بگو تا برايت تمام وجودش را هديه دهد.
ناجي او ناجي عهد خورده او، تو براي او و او براي تو برگ خورده است بگذار پاييزتان با هم خزان شود بگذار .
نميدونم چي از اين نوشته برداشت ميكنين ولي اين نوشته رو من و مريم تقديم ميكنيم به بهترين دوستي كه هميشه تنهايي تو دلش بيداد كرده و لي ميخوام بگم هيچ وقت با وجود ما تنها نيستي حاضريم قسم بخوريم تا وقتي ما هستيم پس تو هم باش و به زندگي ادامه بده و تمام وجود كودكت براي توست چرا اين گرما رو داري به سردي ميكشوني ؟
نازنين ، ما هميشه در كنارت هستيم چرا محبت رو از غريبه ها درخواست ميكني؟
تقديم به عشقي دوست داشتني كه گريه هايش گريه ماست و خنده اش خنده ما. . .


دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز 
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
شفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک
به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
فرود اید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خک
غبار از چهر گل ها می کنی پک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن
( فریدون مشیری)
